حس هیجان، مث شبهایی که صبحش قرار بود کنار اون پنکه ی عاریه و زپرتی موزیک گوش کنن، انتظار توی ماشین، عکس و تق تق صدای کیبوردِ گوشی که کلماتش پر از حرارت بودن.
سس کچاپی که میریخت، جینی که خیس میشد، شبها که غمناک، با آتشِ دل، ره میسپردیم در زیرِ باران، موهای ریخته شده... آوا و افغانت؟ نازنین... تکـــدانه انــبه؟ اِم و اِم؟ اوربیتِ نعنا با طعمِ بهمن دول؟ نقشِ اسب روی لوحِ فشرده؟ زنبور؟ لباسِ راه راهِ مشکی و زرد؟ ملافه زرد؟ شیبِ هشت درجه در راستای شمال؟ دودِ پرتقال و انتهای پل؟ اسمِ اون ستاره چی بود؟ ساپورتِ خوش رنگ؟
بعد از گذر زمان، از آسانسور که پیاده شد بهش مسج زد:
- رژت خیلی خوش رنگ بود.
- برای تو زدم.
"this is the story that time forgot....
adore, adore
a star is born, you start to fall"
31 شهریورِ 92

برچسب: memento 014,memento cineblog01,
نویسنده: کسری جعفری