مَردی در خلوتش، مُدام به آن شب، در اتاق تاریکش، اتاقی که با کورسوی نورِ لپتاپ روشن شده بود، موزیکی که پخش میشد، دختری که شـورتــش را میپوشید و سایهروشنِ پــستانهایش و موهای بازَش وقتی که خَم شده بود و شـورتـش را بعد از همــخوابــگی میپوشید... فکر میکند. بویِ تَنَــت و خالِ تَنَــت... همیشه در آن اتاقی که روو به ویرانیست خواهد ماند. عابرانِ آیندهی آن کوچه از بویی غریب، احساسی آشنا و هم ناآشنا دچار حِسی زیبا شدهاند، میشَوَند و خواهند شد.... تا اَبَد.
برچسب:
نویسنده: کسری جعفری